ضيافت دوستت دارم ها

 

....!!

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
 

خدايا ! به عظمتت قسم ما را جايگاهی ده که شايسته پذيرش آن هستيم چرا که هرچه بر مقام ما بيافزايی بر مسوليت هايمان افزوده خواهد شد . پس تو ياريمان ده تا در زمره ستمکاران قرار نگيريم.


تظاهر به دوست داشتن از اينجا ناشی می شود که بودن افرادی که آنها هم با ما متظاهر بودند. ياد گرفتيم و يادمان دادن که دل کسی را نشکنيم حتی اگر دروغ بگوييم.
مشخصات تو :
دوچشم ،‌ابرو ها ، بينی ، گوشها و دهان و ...هيچ تفاوتی با بقيه نداری اما چرا؟ گوشهايت آن چيزی را که بايد نمی شنوند و چشمهايت ديدنيها را نمی بينند.
و زبانت گهگاهی به چيزی که قلبت می گويد گوش فرا نمی دهد. اما ...روزی من ديدمت و البته خوب هم شنيدمت..همان شد که قلبم با تو احساس يگانگی کرد..با تو نه ! با قلب تو. ... اما چه کسی نگذاشت تا من و تو ( قلب من و قلب تو) يکی شوند..کاش لال و کورو کر بودی تا حداقل ورای چيزی که بودی را نمی ديدم.
شد ز غمت خانه سودا دلم       در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلب گوهر پويای عشق       موج زند ،‌ موج چو دريا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی       وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

نمی خواستم در مورد تو بنويسم ، چون شنيده بودم مزدوج شده ای ! اما به هر جهت کار دلم بود ...اما به احترام تو که هميشه مورد احتراممی ديگر در اينجا نخواهم نوشت و اگر روزی هم تصميم به نوشتن کردم به همان سوتکم بر خواهم گشت. اينجا بدون تو چشمه افکارم خشکيده است و فراموشکار شده ام.. بخصوص فراموش کرده بودم که مگر می شود تو ما را از يادت ببری! از اين گناه بدتر!!
به هر جهت تو هم با ما بودی و نبوده ای..من نمی دانم در مورد تو که از آخرین گناهانم بوده ای چرا نمی توانم توبه کنم...اما ترک گناه آسانتر از توبه کردن است...گناه دوست داشتنم را با  اين نشانی که ديگر در اينجا نخواهم نوشت ، ( البته برای تو زياد مهم نيست!!) ترک خواهم کرد. باشد که برای آخرين بار روزی ببينمت و بشنومت البته به راستی ....

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ساعت٥:٥٩ ‎ب.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
برای آخرين بار

فکر کنم آخرين باری که تو را ديدم دو سالی می شود!!  دو سالی می شود که با هم کاری نداريم ! اگربا هم بوديم احتمالا خيلی با هم کار داشتيم!! با يک ضيافت ناخواسته با هم آشنا شديم. يادت هست؟ تقريبا يک سالی با هم بوديم. آشناييمون را يادم هست ولی به خدا قسم هرچه فکر می کنم رفتنمون ( رفتن تو يا من !! ) را فراموش کرده ام. فقط می دانم آخرين روزهای زنده بودنمون با هم ؛ توقعاتمون سر به فلک زده بود.تو از من می خواستی خدا را نشونت بدهم( البته يک چيزی توی همين مايه ها) و من از تو می خواستم پروازکنی و باهم خدا را ببينيم( البته نه به اين شدت) .چقدر زيبا با هم آشنا شديم و زيباتر از همه چقدر فراموش کردنی از هم جدا شديم.
خوب منظورم از اين همه حرافی اين است که هميشه تو فکرت بودم و دوستت داشتم. هميشه در خيالت بودم و يادت را گرامی می داشتم..تا اينکه ديشب خوابت را ديدم.
و چقدر زيبا در خوابم به من تذکردادی که ديگردر خيالت نروم و هشدار دادی که دوست داشتنت کشک بود و البته در خواب چقدر به من برخورد .
چشم ما هم از فن تلقين وتمرکز و از اين قرطی بازی ها سعی می کنيم استفاده کنيم و تو را برای هميشه دراين دنيا به باد فراموشی بسپاريم ؛ شايد که  ديگر در خوابمان نيايی...خدانگهدارت برای هميشه

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
با تو حکايتی دگر ....

من چه در پای تو ريزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

 

می خواهم برای تو بنويسم بدون هيچ کنايه و ايهامی!
حدود چند ماهی می شود که چيزی نداشته ام بنويسم ...امروز هم لطفهای زخمه رحمان تو دليل نوشتنم شد.
نگاهت را در نگاههای ديگر می جستم و صدايت و احساست و خودت را بدون هيچ کم و کاستی . می دانم بدون آنکه بگويی يا پيغامی بگذاری اينجا خواهی آمد . پس بايد سعی کنم در حد خودم عالی بنويسم. ولی اين حق را به خود می دهم که ننوشتم باعث کودنيم شده است. روزی يادم آيد با اعتماد به تو رفتم ولی خود را تنها ديدم و تو مرا نظاره گربودی و چه قدر عالی و زيبا می ديدمت. مثل بازی ای بود که من بازیگر در حال خراب کردن بازی بودم و تو چقدر با احساس و زيبا نگاه می کردی.دوستت داشتم و همين به من انرژی می داد . و من که نمی دانستم !! با انرژی تر بازی را خراب می کردم و تو را می ديدم که باز چه زيبا مرا می نگری!
می گفتی بخوان مرا! و  ما که وردمان تو بودی اما ...
و من چقدر نفهميدم که خواندنت شامل ديدن و بويدن و لمس کردن هم می شود. خوب ما هم عاشق خنگت !! بوديم. 

می دانستم اگر اون چيزی که تو نخواهی نمی شوم!!  اما سعی کردم با تو دوست باشم حتی اگر بازی را خراب کنم. بدبختی اش اين بود تو آخرش را می دونستی اما ...!! راستی چرا فوت و فن کار را به ما نگفتی.. ما که دوستت داشتيم. البته اگر کافی باشد.
اون بازی رو ما تر زديم و تو نظاره گر بودی..الان اين قدر خسته ام که در خستگی خودم دارم به خودم می بازم و تو هم ....نمی دانم شايد چند وقتی بگذرد ؛ باز هم ما را ديد می زدی.

اما من هنوز هم عاشق نگاهت هستیم.
* و هر کس تقوای الهی پيشه کند ؛ خداوند راه نجاتی برای او فراهم می کند و او را از جايی که گمان ندارد روزی می دهد و هر کس بر خدا توکل کند ؛ کفايت امرش را می کند ؛ خداوند فرمان خود را به انجام می رساند و خدا برای هر چيزی اندازه ای قرار داده است.*

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٤ساعت٥:٠٩ ‎ب.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
بی ادعا ها

آن که مدعی زیستن است
می گوید :
       خورده ام
       نوشیده ام
       خندیده
       و نیز گاهی گریسته ام !
و نمی داند
که مردگان هم چنین کرده اند !
                                        
                                            اريش فريد
+نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۳ساعت٥:۱٠ ‎ب.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
 

باده غمگينان خورند و ما ز می خوشدل تریم

رو محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید ؛ شد در خون خویش

باده گلگونه است بر رخسار بیماران غم

ما خوش است ز رنگ خودیم و چهره گلگون خویش

من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان

هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش

دی منجم گفت: دیدم طالعی داری تو صعب

گفتمش : آری و لیکن از ماه روز افزون خویش

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٢ساعت۳:٤٧ ‎ب.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
 

هيچ تفريحی در اين جهان بالاتر از اين نيست

 که پس از ريز ريز شدن دوباره به زندگی بازگرديم.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢٥ساعت۳:٤۱ ‎ب.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
 

( ....و چون نماز عشاق ميسر نشد ؛ به نماز عشا‌ء پرداختيم .) 

 

 

اگر روزی خشایاری ؛ مزن آتش به قصر روم

که در قنداقه آیندگان اسکندری هم هست

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٦ساعت۳:۱٦ ‎ب.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
 

اگر از روز آغاز نوشتن تا به روزی که اين ضيافت بر پا شد را با هم جمع کنيم مجموعا می شود ...
اگر از روز آغاز نوشتن اين ضيافت تا به امروز را باهم جمع کنيم می شود ...
اگر از روز نوشتن اين مطلب تا وقتی که تو می خونی ؛ را با هم جمع کنيم می شود ....
اگر از روز رفتن تو تا روزی که دوباره به يادت آمدم را با هم جمع کنيم ....
اگر از روز آمدن من و لبخند تو تا روزی که خواهم دوباره رفت را با هم جمع کنيم ...
اگر از روز بی تو زندگی کردن تا روزی که خواهم با تو بودن را با هم جمع کنيم ...
اگر از امروز تا روزی که  صدايت را بشنوم با هم جمع کنيم ...
اگر از امروز تا فردا را بدون حضور مبارکت با هم جمع کنيم...
اگر از امروز تا ثانيه ديگر را با هم جمع کنم ...
اگر ثانيه ها را در سينه حبس کنم و سکوت دوست داشتنی خودم و خدايم ( بدون حضور مبارک تو ) را لمس کنم می شود ...
بدون هيچ اگری سينه ام را پر از نفس های حبس شده می کنم .

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱٦ساعت۱:٢۱ ‎ب.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()
 

به جز حضور تو هيچ چيز جهان بيکران را

 جدی نگرفتم....

حتی  عشق را !

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/۱٢ساعت۱۱:٠۱ ‎ق.ظتوسط دوستي آشنا - | نظرات ()